محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2286
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زحمت نمىاندازم » گويد : همه كسان برفتند ، عثمان قرآن خواست و قرائت آغاز كرد . حسن به نزد وى بود كه به دو گفت : « اكنون پدرت به كارى مشغول است . ترا سوگند مىدهم كه برون شوى » گويد : آنگاه عثمان به ابو كرب ، يكى از مردم همدان ، و يكى از انصار گفت بر در بيت المال بايستند اما در آنجا جز دو جوال نقره نبود . ابن زبير و مروان با جماعت در آويختند و آتش خاموش شد . محمد بن ابى بكر ، ابن زبير و مروان را تهديد كرد و چون به نزد عثمان در آمد آنها گريختند محمد بن ابى بكر پيش عثمان رفت و ريش وى را بگرفت . عثمان گفت : « ريشم را رها كن كه اگر پدرت بود ريشم را نمىگرفت . » پس محمد ريش او را رها كرد . آنگاه جماعت وارد شدند ، يكى با پشت شمشير او را ميزد و ديگرى سيليش ميزد . يكى بيامد كه چند تير همراه داشت و ضربتى به گلوگاه او زد كه خون بر مصحف ريخت . در اين حال از كشتن وى بيم داشتند . وى فرتوت بود و از خود برفت . چند تن ديگر بيامدند و چون او را بىخود ديدند پايش را كشيدند ، نائله و دختران عثمان شيون زدند ، تجيبى بيامد ، شمشير از نيام كشيده بود كه در شكم او فرو كند . نائله دست جلو شمشير برد كه دستش ببريد و تجيبى به شمشير تكيه كرد و آن را در سينهء عثمان فرو برد . عثمان پيش از غروب آفتاب كشته شد ، يكى ندا داد : « وقتى خونش حلال باشد از مالش چه باك . » پس همه چيز را غارت كردند ، آنگاه سوى بيت المال رفتند و آن دو مرد كليدها را بينداختند و جان به در بردند و گفتند : « فرار ، فرار ، اين جمع همين مىخواستند . » عبد الرحمان بن محمد گويد : محمد بن ابى بكر از خانه عمرو بن حزم ، از ديوار ،